شعر اِم‌روز افغانستان

در این جهان پر ز تکلُف چه می‌کنی؟
از پشتِ عمر رفته، تاسف چه می‌کنی؟

دیوانه! تا به ‌کی به ‌خودت خیره می‌شوی؟
در آینه به ‌روی خودت تُف چه می‌کنی؟

عیش جهان به شعر میسر نمی‌شود
در عصرِ پول، واژه تعارف چه می‌کنی؟

یک ‌بار صادقانه نپرسیدی از خودت
چیزی که از تو نیست، تصرف چه می‌کنی؟

سر بر هزار صخره بکوب و روانه باش
ای رود سر به‌ راه! توقف چه می‌کنی؟

امرالله‌ منیب

من گلی در کویرم، اما تو…
پای‌بند و اسیرم، اما تو…

شادی و بخت چیست؟ میدانی؟
با غم ناگزیرم، اما تو…

پیش سروِ بلندِ مغرورت
سایهٔ سر به زیرم، اما تو…

تا تو جان منی و جانانم
از همه گوشه‌گیرم، اما تو…

آنچنان عاشقم که دور از عشق
مرگ را می‌پذیرم، اما تو…

تو نباشی، جهنم است بهشت
از جهان سیرِ سیرم، اما تو…

شفیقه یارقین

شکسته‌ بارِ غمان استخوانِ رُستم را
به گریه آوَرَد اوضاع عالَم، آدم را

تو در مسیر سفر زنده زنده می‌میری
و من درون قفس می‌نویسم این غم را

تو در سواحل و ما در درون معرکه‌ایم
خدا نشان ندهد بر تو این تلاطم را

وطن معامله گردیده سال‌هاست که ما
مهاجریم و پراکنده هردو عالَم را

مهاجریم و پراکنده، چارسوی جهان
بیا مواخذه کن این شکست محکم را

پدر به نعش پسر نعره می‌زند وَ پسر
به گور خود ببرد خاطرات این دَم را

هزار سال مرا این سه سال پیر نمود
چگونه شرح دهم ماجرای ماتم را

گمان کنم که به پایان رسیده کار جهان
نمرده‌ام که ببینم که جهانِ از غم را

خیام خموش

باز کن در که به‌جان آمدم از دربه‌دری
زندگی می‌گذرد یا شده‌ام من گذری

شب کشد پنجه به دل‌تنگی روزم که برو!
روزهایم همه در جامه‌ی شب شد سپری

وقت آن است که این خیره‌سران را سوزم
من نه آنم که بسازم به چنین خیره‌سری

وقت آن است که من بشکنم این پنجره را
پر پرواز کنم وا و شوم من سفری

بشکنم پنجره این فاصله‌ی کاذب را
وارهم از قفس ساخته از بی‌هنری

وقت آن است که چون سبزه برویم ز زمین
از رخ باغ بروبم غم این بی‌ثمری

تو اگر باز کنی در همه جا باغ شود
باز کن در که به‌جان آمدم از دربه‌دری

حمیرای نکهت

پا به پای کسی که از تو گذشت
چه‌قدر شعر می‌شوی دختر؟

گریه‌ را سرمه کن به چشمانت
گریه‌ات را بمان قوی دختر!

به خودت باز گرد و پنهان شو
شهر در انحصار جانی‌هاست

بگذر از خیر هر چه غیر خودت
تا خبرهای ثانوی دختر

بانو فرمانده‌ شکست‌نخور
شانس این‌بار با تو دشمن بود

جان ته‌مانده‌ی سپاهت را
بده فرمانِ پس‌روی دختر

مولوی آرزوی انسان داشت
تو در این جنگل پر از وحشت

آرزو کن درنده‌تر باشی
گور بابای مولوی دختر

لیمه‌ی افشید

پلک برهم بگذاریم و زمستان برسد
کی به‌معشوقه رسیده‌ست که جبران برسد

برگ خشکی که از این شاخ فرو می‌ریزد
می‌رود، تا غم پاییز به‌پایان برسد

بین سرمایه و اسلام و سیاست‌کردن
سهم ما کاشکی آرامشِ وجدان برسد

گرگ‌ها زوزه‌کنان سر به بیابان بنهند
ناگهان بوی تو از سمت بیابان برسد

سده‌ها شد، به حماقت، دل‌خود خوش‌کردیم
به نمازی که در این بادیه باران برسد

پلک برهم بگذاریم و فقط پیر شویم
اندکی بعد، اجل با لب خندان برسد

کاوه‌ی جبران

چشم‌هایت آخرین شب‌های عمر آدم است
سرنوشت دودمان ماست، چشمانت غم است

آرزوهای سفیدی دارم و بختی سیاه
این دو رنگ زندگی در چشم‌هایت توام است

خم به ابرویم نیاوردم اگرچه قامتم
زیر بار آرزوها مثل ابرویت خم است

بین هم‌راهان «زیادی» هستم و پیش تو کم
سال‌ها سر کرده‌ام با این «زیادی» که کم است

گفته‌ای تا دست برداری چه می‌خواهی و من
یادم آمد دست‌هایت آن‌چه من می‌خواهم است

رامین عرب‌نژاد

گاهی به‌جایِ هر چه آدم… گریه می‌کردم
در روبرویِ خلق عالم گریه می‌کردم

در خانه‌ی تاریک زانو را بغل گاهی…
از دست بخت شور؛ از غم گریه می‌کردم

دیوانه‌وار از کوچه‌‌ها خندیده می‌رفتم
از پشت هر لب‌خند مبهم گریه می‌کردم

وقتی که می‌دیدم به تصویرِ پدر یک شب
در انتهای بغض؛ کم‌کم گریه می‌کردم

از کودکی تا نوجوانی تا کنون حتا
وقتی به دنیا آمدم هم گریه می‌کردم

نعشم به روی شانه می‌رفتم به قبرستان
هر لحظه روی خاک مریم گریه می‌کردم

با آن‌که خوب و مهربان بودم ولی آخر
از رفتنم سوی جهنم گریه می‌کردم

مریم یارام

ماهی و آسمان خدا دامن ات شده
ابر آمده و زینت پیراهن ات شده

آه من است، حلقه زده دَور دَور تو
آن دایره، که هاله‌ی پیرامن ات شده

آن سینه‌ریز نیست، که قوس ستاره‌هاست
کاویزه چون حمایلی بر گردن ات شده

نیلوفری، که برکه‌ی مشتاق چشم من
جایی برای آبتنیِ تن ات شده

گیسو نگو که مزرعه‌ی زر بود، کزان
صدها هزار تار طلا، خرمن ات شده

گلبرگ گونه‌ها و لبان چو لاله‌ات
تا وامدار گل نشوی، گلشن ات شده

هر جا روی غریب دیارت نمی‌شوی
آغوش بی‌ریای دلم، میهن ات شده

اما چه سود این همه نعمت به من؟ که عشق!
مغلوب رخنه در دل چون آهن ات شده

ضیاالحق سخا

منزل بعید بود، خیابان ادامه داشت
توفان درین مسیر، فراوان ادامه داشت

خورشید پشت حادثه‌ها دود کرده بود
در شهر خشم گرگ زمستان ادامه داشت

در واگن سیاه مسافر سوار بود
راه سفر دراز و بیابان ادامه داشت

قندیل‌های کوچک یخ، روی صورتش
سنگین‌ترین حکایت باران ادامه داشت

روی لبان خشک و تب‌آلود و خسته‌اش
نجوای خاک‌خورده‌ی هذیان ادامه داشت

در لابلای این همه غم در سرش هنوز
سودای عشق بی‌سرو سامان ادامه داشت

شب بود و نبض تشنه‌ی گرداب می‌تپید
امواج بی‌قراریِ توفان ادامه داشت

در این میانه قدرت امید هیچ بود
از چارسوی وحشت انسان ادامه داشت

فریاد شعر من به خدا هم نمی‌رسید
در کوچه‌ها تلاوت قرآن ادامه داشت

انگار ایستگاه رسیدن دروغ بود
منزل بعید بود و خیابان ادامه داشت

لیلی غزل

ای باد ای برباد رفته مویه کن با ماه
فلم دلت را می‌کند هر شب تماشا ماه

از چار مصراع تمام فصل‌ها تنها
پاییز می‌خواند تمام فصل‌ها را ماه

ای باد ای نقاشی بی‌رنگ آزادی
خود را به دیوارم بیاویز آی سیما‌ماه

از پشت میز ابرها بر کش حقیقت را
آیینه می‌خواهم شوم در دوستی با ماه

موسیقی استم در نوار خویش ضبط‌م کن
من نیز غمگینم صدایم را ببر تا ماه

ای باد فلم روزگارت روی یک پرده‌ست
دیدم اگر شب نقش دارد داشت هم جا ماه

فلمی که از گاهِ کیومرث است تا امروز
که می‌گذارد در خیابان‌های آن پا ماه

ای باد، در برباد رفته من ندانستم
شب است آیا قهرمان زندگی یا ماه؟

خالده‌ی فروغ

رفت از پیشم و دنیای مرا با خود برد
او کسی بود که رویای مرا با خود برد

او کسی بود که ناخواسته در چشمانش
هر کجا رفت غزل‌های مرا با خود برد

داشت می‌رفت که دیدم دل من تنگش شد
رفته رفته دل دریای مرا با خود برد

بی سر و پا شده‌ام؛ موقع رفتن؛ آمد
بغلم کرد و سر و پای مرا با خود برد

جای من تا به ابد گرمی آغوشش بود
ناجوان تا به ابد جای مرا با خود برد

من از امروز محال است به فردا برسم
وحشتی آمد و فردای مرا با خود برد

دل من نیست سر جای خودش؛ ای بابا!
یادم آمد؛ دل تنهای مرا با خود برد

شرح دیوانگی من به خدا آسان نیست…
یک نفر آمد و لیلای مرا با خود برد

هارون بهیار

بر شانه‌های هرکسی باری تلنبار است
یک جور نه یک جور هر فردی گرفتار است

لطفی ندارد شرحِ حالِ پیرمردی که-
فرزندهای نامرادش زیر آوار است

می‌خوانم از عمق نگاهش ناامیدی را
مانند من از زندگی او نیز بیزار است

جز دم‌فروبستن ندارم طاقت کاری
البته که این کار هم بسیار دشوار است

هنگام عیش و تنگ‌دستی، رنج و خوش‌حالی
قربان آن یاری که در هر حالتی یار است

در آن‌طرف گویا کسی در انتظارت نیست
بیهوده تک‌تک می‌زنی، در نیست، دیوار است!

در عصر شلیک و جراحت آن‌چه ممکن نیست
یک‌دم به‌سربردن به‌دور از ترس و آزار است

ما سال‌های بی‌شماری را عزاداریم
دنیا به ما یک عمر خوش‌بختی بده‌کار است

مسیح سیامک

می روم، خاطره‌ها عقده‌گشا می‌ماند
تار مویم سر آیینه به جا می‌ماند

شب که در برکه‌ی مهتاب بشویم زلفم
سهم تو در «نفس باد صبا» می‌ماند

می‌نویسم به رخ ریگ که دور از تو شوم
موج ساحل سرِ این سلسله پا می‌ماند

دودلم بس‌که در آغاز سفر، حیرانم
بین چشم من و تو فاصله‌ها می‌ماند

بروم یا نروم کنج دلم خانه‌ی توست
گر تو رفتی به منِ خسته خدا می‌ماند

نیلوفر ظهوری راعون

باشد که باران سبزه را روشن نگه‌دارد
باشد حصاری باغ را ایمَن نگه‌دارد

از خاک اگر سهمم همین گلدان رو میز است
این را خدا از دست اهریمن نگه‌دارد

شهرم عروس جمله‌ی دنیا و… مردی نیست
تا دست‌ها را دور از این دامن نگه‌دارد

وقتی درختی نیست پس حتماً هوایی نیست
که آدمی را لحظه‌ی رفتن نگه‌دارد

این بار خواهم رفت، باشد شاعری دیگر
این ریشه را با عشق از مردن نگه‌دارد

جاوید نبی‌زاده