گاهی قدم گذار روی عینک نگاه

آزار تیز شیشه‌ی پا را نفس بکش

از افغانستان، صدایی برای ادبیات فارسی.

کتاب ها

غزل های ضیای رفعت

  • غزل ۵

    سرمای زندگانیِ ما را نفس بکشزیر دمای شصت، هوا را نفس بکشتا عکس تو قبول کند زنده‌ای هنوز شب‌های مرگ، آینه‌ها را نفس بکش گاهی قدم گذار روی عینک نگاه  آزارِ تیزِ شیشه‌ی پا را نفس بکشما با گلوی سوخته عادت گرفته‌ایم چون سوسوی سکوت، صدا را نفس بکشدر سینه‌ام کنار هزاران غمی‌دگرتو هم درآی، تنگی‌ِ جا را نفس…

    Read more →

  • غزل ۴

    لب مرز آمده‌ام چشم ترم را ببرم واپسین خاطره‌های سفرم را ببرم کاش مهلت دهد این قدر فراموشی‌کهتا قطاری چمدان خبرم را ببرم سر امانت به قدم‌های کسی بگذارم کوله‌پشتیِ پر از دردِسرم را ببرم به تواناییِ زانوی غمم شک دارماحتیاطی به سفر ویلچرم را ببرم همه‌‌ی جان و تنم را به شما می‌بخشمبگذارید که تنها جگرم را ببرم رفته از یاد…

    Read more →

  • غزل ۳

    حالِ لجنم چون دل مرداب گرفته یا مثل دَم ماهیِ قلاب‌گرفته سقف و در و دیوار خورَد چرخ به دورمآیا سر مرض گیجی گرداب گرفته؟سردی تو شرماند چنانم که جبین را در حالت منفیِ دما آب گرفته می‌ریخت بهم پلک من از ضعف و نگاهتمی‌کرد گمان چشم مرا خواب گرفته خورشید و من تو شده بودیم برابرپنداشته بودند که مهتاب…

    Read more →

ارتباط با من

ایمیل آدرس

تلیفون