لب مرز آمدهام چشم ترم را ببرم
واپسین خاطرههای سفرم را ببرم
کاش مهلت دهد این قدر فراموشیکه
تا قطاری چمدان خبرم را ببرم
سر امانت به قدمهای کسی بگذارم
کولهپشتیِ پر از دردِسرم را ببرم
به تواناییِ زانوی غمم شک دارم
احتیاطی به سفر ویلچرم را ببرم
همهی جان و تنم را به شما میبخشم
بگذارید که تنها جگرم را ببرم
رفته از یاد که بالم به کجا جامانده
پشت بام آمدهام مشت پرم را ببرم
از خودم هیچ نماندهست نشان، میخواهم
ردِ پای نفسِ دوروبرم را ببرم
کفش آورد به یادم که دو پا داشتهام
آمدم باز که پای دگرم را ببرم
***
