غزل ۵

سرمای زندگانیِ ما را نفس بکش
زیر دمای شصت، هوا را نفس بکش

تا عکس تو قبول کند زنده‌ای هنوز
 
شب‌های مرگ، آینه‌ها را نفس بکش
 

گاهی قدم گذار روی عینک نگاه
  
آزارِ تیزِ شیشه‌ی پا را نفس بکش

ما با گلوی سوخته عادت گرفته‌ایم
 
چون سوسوی سکوت، صدا را نفس بکش

در سینه‌ام کنار هزاران غمی‌دگر
تو هم درآی، تنگی‌ِ جا را نفس بکش

تک‌ تک دوباره تک‌ تک‌ تک‌ تک سه‌باره تک
تک تک صدای پای عصا را نفس بکش

یک شام درد عاطفه، یک صبح داغ مهر
در لابه‌لای خویش، کُما را نفس بکش

دست دلی که نیست ببر سوی آسمان 
زیر لبی‌که نیست دعا را نفس بکش

***