بر دور لبت شیرهی تریاکنشسته
بالاتر از آن شیشهی کنیاک نشسته
دو دانهی انگور و فروتر دو لبو و
پایینتر از اینهات دوتا ناک نشسته
تا در دل خم رقصد و آید نشه بیرونپیکی
همه جا در گذر تاک نشسته
لبتشنه، خیالم به سر سینهات آرام
در پیرهنی با دهنِ چاک نشسته
تا نیمهشبی سرزده در خواب کِی آیی
بیدار هزار آدم بیباک نشسته
ردِ مژه در هر قدم پلکزدن خاست
از بسکه روی دیدهی من خاک نشسته
خونهای خراشیدن جانهاست، ولی خلق
پنداشت که بر ناخن او لاک نشسته
چون فلسفهی عشق و رهایی تو غرقیم
در پیش و پست نیچه و جانلاک نشسته
کالای سفر نیست، ببینید تمامش
بغض است که خاموش تهِ ساک نشسته
***
