حالِ لجنم چون دل مرداب گرفته
یا مثل دَم ماهیِ قلابگرفته
سقف و در و دیوار خورَد چرخ به دورم
آیا سر مرض گیجی گرداب گرفته؟
سردی تو شرماند چنانم که جبین را
در حالت منفیِ دما آب گرفته
میریخت بهم پلک من از ضعف و نگاهت
میکرد گمان چشم مرا خواب گرفته
خورشید و من تو شده بودیم برابر
پنداشته بودند که مهتاب گرفته
گویند که ماهیست به بالا، نه دروغ است
تصویر ترا دست خدا قاب گرفته
هر شام خورم چند عدد قرص تخیل
شاعر چقدر داروی اعصاب گرفته
موزون و مسجع بود از بسکه دهانت
دوروبر لب را غزل ناب گرفته
***
