غزل های ضیای رفعت

  • غزل ۵

    سرمای زندگانیِ ما را نفس بکش
    زیر دمای شصت، هوا را نفس بکش
    تا عکس تو قبول کند زنده‌ای هنوز
     شب‌های مرگ، آینه‌ها را نفس بکش
    گاهی قدم گذار روی عینک نگاه
      آزارِ تیزِ شیشه‌ی پا را نفس بکش
    ما با گلوی سوخته عادت گرفته‌ایم
     چون سوسوی سکوت، صدا را نفس بکش
    در سینه‌ام کنار …

    Read more →

  • غزل ۴

    لب مرز آمده‌ام چشم ترم را ببرم
     واپسین خاطره‌های سفرم را ببرم
    کاش مهلت دهد این قدر فراموشی‌که
    تا قطاری چمدان خبرم را ببرم
    سر امانت به قدم‌های کسی بگذارم
     کوله‌پشتیِ پر از دردِسرم را ببرم
    به تواناییِ زانوی غمم شک دارم
    احتیاطی به سفر ویلچرم را ببرم
    همه‌‌ی جان و تنم را به شما …

    Read more →

  • غزل ۳

    حالِ لجنم چون دل مرداب گرفته
     یا مثل دَم ماهیِ قلاب‌گرفته
    سقف و در و دیوار خورَد چرخ به دورم
    آیا سر مرض گیجی گرداب گرفته؟
    سردی تو شرماند چنانم که جبین را
     در حالت منفیِ دما آب گرفته
    می‌ریخت بهم پلک من از ضعف و نگاهت
    می‌کرد گمان چشم مرا خواب گرفته
    خورشید و …

    Read more →

  • غزل ۲

    بر دور لبت شیره‌ی تریاکنشسته
     بالاتر از آن شیشه‌ی کنیاک نشسته 
    دو دانه‌ی انگور و فروتر دو لبو و
      پایین‌تر از این‌هات دوتا ناک نشسته
    تا در دل خم رقصد و آید نشه بیرونپیکی
     همه جا در گذر تاک نشسته
    لب‌تشنه، خیالم به سر سینه‌‌‌ات آرام
     در پیرهنی با دهنِ چاک نشسته
    تا نیمه‌شبی سرزده …

    Read more →

  • غزل ۱

    مریم گذاشت شایعه بسیار از قدیم
     رسواتراند مردم دین‌دار از قدیم
    یک عمر مانده عشقِ کسی روی دست ما
    کالای ما نداشت خریدار از قدیم
    با آن‌که تازه دیدمت؛ اما نشسته‌ای
    در دل چنان‌که بوده‌ای انگار از قدیم 
    سرگرم خود همیشه‌ای، آری قشنگ را
    نگذاشت یک‌دم آینه بی‌کار از قدیم 
    سرد است ارتباط من‌ِ آب …

    Read more →